معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 2 اسفند ماه سال 1386
حق نام دیگر من بود!!!

پیش از آنکه انسان پا به زمین بگذارد

خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود:

آی ، ای انسان ، زندگی کن و بدان که در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید.

انسان نفهمید که خدا چه می گوید

پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدری باز کند

خداوند گفت : این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست

زمین من آکنده از حق و باطل است

اما اگر حق را دیدی خورشیدت را به درکش، تا آشکار کنی آنگاه مومن خواهی بود.

اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره کافران خواهد آمد

انسان گفت: من جز برای روشنگری به زمین نمی روم و می دانم که این ابر هیچگاه به کارم نخواهد آمد.

.

.

.

انسان به دنیا آمد اما ...

هرگاه حق را پیش روی خود دید چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد!

حق تلخ بود ، حق دشوار بود و ناگوار!

حق سخت و سنگین بود!

انسان حق را تاب نیاورد!

پس هربار که با حقی روبه رو شد ، آن را پوشاند تا زیستنش را آسان کند!

فرشته ها می گریستند و می گفتند:حق را نپوشان! حق را نپوشان!

اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید

انسان کفران ورزید و جهان را ابرهای کفر او پوشاند

و خدا خواهد گفت : قسم به زمان که اشتباه کردی

حق نام دیگر من بود!!!

دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386
زنجیر

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت

خدا دنیای بی زنجیر آفرید

آدم بود که زنجیر را ساخت

شیطان کمکش کرد!

دل زنجیر شد!

زن زنجیر شد!

دنیا پر از زنجیر شد

و آدمها همه دیوانه ی زنجیری!!!!!!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست

نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

امتحان آدم همینجا بود

دست های شیطان پر از زنجیر بود

خدا گفت زنجیر هایتان را پاره کنید

شاید نام زنجیر شما عشق است؟!

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد

نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری

این نام را شیطان بر او گذاشت!

شیطان آدم را در زنجیر می خواست ...!

یکشنبه 20 خرداد ماه سال 1386
رنج بزرگیست!

 

رنج جانکاهیست گنج بودن و مجهول ماندن!

گنج بودن و در ویرانه ها فراموش ماندن!

 

رنج بزرگیست علم بودن و عالم نداشتن!

علم بودن و عالم نیافتن!

زیبا بودن و نادیده ماندن،

نور بودن و روشن نکردن،

آتش بودن و گرم نساختن،

عشق بودن و دلی نیافتن،

روح بودن و کالبدی نبودن،

چشمه بودن و تشنه ای ندیدن،

پیام بودن و پیامبر بودن و کسی نداشتن،

مثنوی بودن و خواننده ندیدن،

 

چنگ بودن و پنجه ی نوازنده نبودن ...

چه بگویم؟خدا بودن و انسان نداشتن!

                

             

جمعه 17 فروردین ماه سال 1386
خدا بود و دیگر هیچ نبود

ای درد اگر تو نماینده خدایی که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته ای تو را می پرستم. تو را در آغوش می کشم و هیچ گاه شکوه نمی کنم!!

بگذار بند بندم از هم بگسلد.هستی ام در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود. باز هم صبر می کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می پرستم.

خدایا کودک که بودم از بلندی آسمان و ستارگان درخشنده اش لذت می بردم اما امروز از آسمان لذت می برم زیرا بدون آن خفه می شوم.زیرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد روحی ام نکاهد دیگر خفه می شوم!!

                                                                                                   دکتر چمران

چهارشنبه 18 بهمن ماه سال 1385
مثل هم

                                                          

 

 

کوچک باشیم اندازه نخود

یا بزرگ باشیم قد یک غول

اندازه همیم

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

پولدار باشیم مثل پادشاه

یا آس و پاس باشیم عین گدا

قدر و قیمتمان یکی است

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

سیاه باشیم یا سفید

سرخ باشیم یا زرد و نارنجی

یک رنگ می بینندمان

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

پس خداوند اگر یک وقت بخواهد

رو به راه کند کارها را

 راهش شاید این باشد

که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را .

 

                                                      شل سیلورستاین

سه شنبه 12 دی ماه سال 1385
پیله و پروانه
 
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک
 پیله راتماشا کرد 
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر
نمی تواند به تلاشش ادامه دهد
 
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را
گشاد کردپروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش
پروکیده بودند
 
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثۀ او محافظت
 کند  اما چنین نشد!
  
در واقع پروانه ناچار شد همۀ عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با
بالهایش پرواز کند
 
 
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ
 ریز آن راخدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش
 ترشح شودو پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد
 
 
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم! 
 
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشگلی زندگی کنیم، فلج می شدیم
به اندازۀ کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم
 
 
من نیرو خواستم و خداوند  مشگلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم
من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد
 
 
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا
کار کنممن شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را
از میان بردارم
 
 
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم
 
 
 
... من به آنچه خواستم نرسیدم
اما
آنچه نیاز داشتم، به من داده شد!